سر کلاس همین آقای ش!
یه روز اومد گفت می خوام درس بپرسم![]()
از ما که نه! از اون که آره!!!
همه داشتن کتاب رو ورق می زدن تا به زور یه چیزایی حالیشون بشه.منم مثل بقیه!
۱۰تایی می برد!!!از قضای روزگار من رو هم برد!!!
در حالی که با سنجاق گوشش رو پاک می کرد صاف صاف صدا زد:
مارال حسن شاهی!!
رنگم پرید خودم رو زدم به اون راه و گفتم بله؟
گفت پاشو بیا اینجا ببینم!!!
منم رفتم!!!وای هیچی بلد نبودم یعنی هیچیا!!! اون موقع ها هم که کلاس خصوصی ادبیات نمی رفتم!
کلی بوق بودم!!!
اون درسا هم که رستم و سهراب و سمک و عیار!!!ازین اسما!
بر عکس منم با این خرخونا رفته بودم تو ذوق می زد
هر سوالی می پرسید همه بلد نبودن می رفت نفر بعد!!!هر سوال یه دور کامل می زد ![]()
وقتی هم بچه ها می خندیدن یه لبخندی می زد و همه که پر رو می شدن می کوبید رو میز!
به عبارتی پریزی می شد
نوبت من که شد همینطوری که رو تریبون ضرب کرفته بود گفت مادر رستم کی بود؟
منم گفتم دل آرام![]()
ته سوتی بودااااا
این رو خونی آخری کار دستم داد قاطی کردم![]()
همه این طوری بودن به جز ۲،۳ تا از خرخونا
آخرشم من شدم...
خوبه چند؟
شدم ۱۹![]()
همیشه اینجوری نمره می داد![]()
اما خوب آخر ترم براش جبران می کردیم مثل بنز!!!