یه روز از روزای خدا که همون جمعه باشه ما کلاس المپیاد(کامپیوتر و ریاضی)داشتیم و خلاصه مدرسه دستمون بود.حوالی ناهار بود و کلاس تعطیل شد تا ۱ ساعت بعدش که معلمامونم(ببخشید استادامونم!!

)برن هتل صفا کنن!من و آیدا و غزاله(سردبیر نشریه ...!
نشریه ...! )و بهاره و...دیگه یادم نیس کی پاشدیم رفتیم دم در که یه صحنه ای رو دیدیم.دوتا از بکس سومی رفته بودن تو این بیابونه(ببخشید زیتون کاریه*)بین فرزانگان و شهید تیزهوشان(دستغیب) نشسته بودن و نمی دونم چی می گفتن.آیدا و غزاله و بهاره و همونایی که یادم نیس کیا بودن وسوسه شدن و دوربین منم دست اونا بود شانسی و خلاصه...شروع کردن به فیلم گرفتن که منم بهشون ملحق شدم وسط کار.رفتیم تا اونجا...آیدا شده بود مثل این فاطی کماندو ها(وحشی!!)..غزاله هم مثل این اعتراف بگیرا(حرف تو دهی بذارا)...منم یه ذره فیلم می گرفتم یه ذره جیغ می زدم سرشون که اونجا چه کار می کنن!خلاصه..چشمتون روز بد نبینه..من یه قطعه از لباس یه بدبختی رو دیدم که یهو جیغم درومد.دوربین و خبرنگارا ریختن دور جسد..من عینکمو در آوردم(به نشانه ی اینکه بغض جلوی چشامو گرفته بود

)...خم شدم..دیدم مرده.چون توی لباس هیچ آدمی نبود.بله...درست فهمیدین..اونا مفقودش کرده بودن(چند قطره اشک)..فهمیدیم که اون دوتا که وسط بیابون نشسته بودن...اون دوتا بی رحم قاتل!...به گفته های کارشناس برنامه(غزاله)با یه پسری قرار گذاشته بودن و چون سر هر دوتاشون کلاه نداشته زدن کشتنش..این چه دنیای یه؟...آخه فرهنگ اینا ایجوره؟..آی مردم...چرا بچه هاتونو می فرستین تو جامعه ای که اینقدر گرگ توش جفتک می ندازن؟(گفتم یه ذره اینجا مفید باشه..
تیریپ نصیحت!)
ما نا امید در حال برگشت بودیم و اونا دوتا که "تووو اون پسره رو کشتی" بودن تو چنگال ما بودن.دوباره چشمتون روز بدتر نبینه..من دوباره یه جسد سوخته دیدم.باز با صدای جیغ همه رو آوردم سمت خودم...بله..از مجری برنامه(آیدا) و کارشناس برنامه(قبلا گفتم)کسب اجازه کردم.عینکمو در آوردم(بغض دوباره جلو چشامو گرفته بود)..نشستم این دفعه...بله...بوی آقا رضا رو می داد...به قول بهاره:بوی خود خود آقا رضا رو می ده
!!!!...ما همه اندوهناک داشتیم به چرت و پرتای کارشناس برنامه گوش می دادیم که بهاره نتونست بغضشو نگه داره و همشو خالی کرد رو مقنعه من.مثل خین گریه می کرد!!!صداش به حدی اندوه ناک بود که همه زدن زیر گریه...!!!
...
در برگشت یه خانومی اومده بود می گفت اسم این خیابون بغلی چیه.من می گفتم خبرنگار..آیدا می گفت آپادانا...و بقیه هم نظرای دیگه داشتن.بالاخره نظر واحد این شد که از سمت راست آپادانا از سمت چپ خبرنگار
...خانومه که خل وعض شده بود گفت من از فرزانگان ساری ام...و یه مشت چرت گفت و رفت...آخرش فهمیدیم(آیدا گفت!!)..اون مامان آقا رضا بوده...و اومده قواتل پسرشو ببینه..همونی که باید فقط اونو می پرستیدییییم
!!!!....در پایان:غم آخرتون باشه...ناراحت نباشن..مجموعه ی چند قسمتی"چه کسی آقا رضا را کشت؟"..به پایان رسید!!!


+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط مستوره
|